امروز یه داستان خیلی زیبا براتون دارم كه بو علی سینا انو تعریف می كنه مطمئنم  كه لذت می برید

از مرغانى كه قبلا آزاد شده بودند و راه آزادى از دام را به ما آموختنه بودند، درخواست كردیم تا بندهاى پاى ما را بگشایند ولى آنها گفتند ما هم به درد شما مبتلاییم و اگر مى توانستیم این بندها را باز كنیم و پا از این بندها برهانیم نخست خود را معالجه مى كردیم. طبیبى كه نتواند خود را درمان كند، درمان بخش بیماران دیگر نخواهد بود.

به هر حال همراهشان حركت كردیم تا بر فراز كوهى قرار گرفتیم كه سرسبز و خرم بود. بعد گفتند هشت كوه در پیش دارید كه باید آنها را طى كنید تا از این بندها برهید. ما هم شش كوه از این كوههاى هشت گانه را طى كردیم و به كوه هفتم رسیدیم كه جاى بسیار سرسبز و دلپذیرى بود.



اصل داستان از اول

سوگنامه مرغ در بند

 غم من این است كه در میان مرغان فضا به پرواز مشغول بودم.فضاى باز و هواى آزاد، زیر پاى ما بود. هرجا مى خواستیم مى رفتیم و هرچه را مى خواستیم مى دیدیم. قلمرو دید و منطقه پرواز ما وسیع و غذاى ما هم در جاهاى گوناگون، آماده بود تا آن كه صفیر آهنگ و صداى جاذبه دارى به گوشمان رسید پس از آن به جاى سرسبز و خوشى رسیدیم; نه مى دانستیم كه آن بانگ از صیاد مى آید و نه مى دانستیم در آن جا كه سر سبز و خرم است دامى نهاده است، گمان كردیم كه این صدا، صداى آشنا و آن مزرعه، مزرعه دلپذیر ماست. فریب آهنگ صیاد ما را به آن مزرعه كشاند، ناگهان دیدیم دست و بال ما بسته و حلقات دام بر حلق ما آویخته و گره هاى آن بر پاى ما پیچیده است. در نتیجه ما مرغان كه در فضاى باز، پر مى كشیدیم همه به دام افتادیم. مدتى تلاش كردیم تا از دام برهیم ولى موفق نشدیم.

از این رو به همان دام و دست و بال بسته، مانوس شدیم و عادت كردیم تا آن جا كه به تدریج گروهى از ما فراموش كردند كه مافضاى باز و دلپذیرى داشتیم و پنداشتند ما اهل این دامیم و باید پیوسته در این قفس بمانیم. تا این كه روزى من از روزنه حلقه هاى دام، دیدم مرغانى در فضاى باز مشغول پروازند، با دیدن آنها به یاد روزگارى افتادم كه ماهم مانند آنها آزادانه درفضاى باز پر مى كشدیم. آنها را سوگند دادم و ناله و زارى كردم كه نزدیك شوید و حرف مرا بشنوید. آنها چون خطر دام را مى دانستند به خواست من بها نمى دادند; اما بعد از اصرار، سوگند، تضرع و زارى نزدیك دام ما شدند و راه نجات را به ما آموختند و گفتند: باید از این روزنه ها خودتان را برهانید. ما هم با تلاش و كوشش خود را از روزنه دامها آزاد كردیم ولى مقدارى از آن گرهها كه هنوز در پاى ما بود پاى بندمان شد.

از مرغانى كه قبلا آزاد شده بودند و راه آزادى از دام را به ما آموختنه بودند، درخواست كردیم تا بندهاى پاى ما را بگشایند ولى آنها گفتند ما هم به درد شما مبتلاییم و اگر مى توانستیم این بندها را باز كنیم و پا از این بندها برهانیم نخست خود را معالجه مى كردیم. طبیبى كه نتواند خود را درمان كند، درمان بخش بیماران دیگر نخواهد بود.

به هر حال همراهشان حركت كردیم تا بر فراز كوهى قرار گرفتیم كه سرسبز و خرم بود. بعد گفتند هشت كوه در پیش دارید كه باید آنها را طى كنید تا از این بندها برهید. ما هم شش كوه از این كوههاى هشت گانه را طى كردیم و به كوه هفتم رسیدیم كه جاى بسیار سرسبز و دلپذیرى بود. از این رو عده اى گفتند: این جا بیارامیم اما عده دیگرى گفتند: ما راهى در پیش داریم و این استراحت، زمینه ركود را فراهم مى كند. مقدارى در آن جا درنگ كردیم و آنگاه به كوه هشتم رسیدیم. هر منظره اى كه در كوه برتر و بالاتر مى دیدیم نسبت به منازل پیشین، عالیتر و جاذبتر بود تا سرانجام، مشكل خود را نزد كسى بردیم كه ما را به او راهنمایى كردند و گفتند پشت كوه هشتم، دادگسترى هست كه اگر مظلومى داد خواهى كند، داد او را خواهد ستاند و حاجت هر نیازمندى را برآورده مى كند.

به پشت آن كوه هشتم و به بارگاه آن ملك رسیدیم، مشكل خود را با او در میان گذاشتیم و گفتیم پاى ما بسته است; راه علاج چیست؟ او گفت: همان كسى كه پاى شما را ست باید باز كند. او كسى را به همراه ما فرستاد و گفت: این رسول و راهنماى شماست تا شما را به سرمقصد آزادى برساند. هنگام برگشت، مرغانى ما را دیدند و پرسیدند از كجا مى آیید؟ گفتیم: ما از كوى ملك مى آییم و او از درد ما واقف شد و گفت كسى پاى شما را مى گشاید كه با دست خود بست و پیك و رسولى به همراه ما اعزام كرد تا ما را به مقصد و مقصود آزادیبخش برساند و ما به آن جا برسیم و برهیم. آنها گفتند: وصف آن ملك بازگویید.

مرحوم بوعلى، كه خود را به عنوان مرغ در این جا تمثیل كرده است، مى گوید:

من نمى توانم از جلال و شكوه آن ملك سخن بگویم و فقط مى توانم بگویم هر جلال و شكوهى كه تصور كنید، جلال و شكوهى كه هیچ زشتى، قصور و قبیحى آن را همراهى نكند، جلال و جمال همان ملك است.

مراد مرحوم بوعلى از این تمثیل آن است كه انسان روح و بدنى دارد و در عالم طبیعت به سر مى برد و این روح در قفس طبیعت و بدن، اسیر است و باید (به سوی خالقش)پرواز كند

مرغ باغ ملكوتم، نیم از عالم خاك

پچند روزى قفسى ساخته اند از بدنم

برگرفته از كتاب مبادی اخلاق در قران ایت الله جوادی املی





طبقه بندی: بازگشتنگاه(معاد)، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین 1390 توسط قادر غدیری(طلبه)